قشنگ يعني
چه؟
- قشنگ يعني
تعبير عاشقانه ی اشكال
و عشق، تنها عشق
ترا به گرمي يك سيب مي كند مانوس.
و عشق، تنها عشق
مرا به وسعت اندوه زندگي ها برد،
مرا رساند به امكان يك پرنده شدن
- و نوشداروي
اندوه؟
- صداي خالص
اكسير مي دهد اين نوش.
چرا گرفته دلت، مثل آنكه تنهايي.
- چقدر هم
تنها!
- خيال مي
كنم
دچار آن رگ پنهان رنگ ها هستي.
- دچار يعني
عاشق
- و فكر كن
كه چه تنهاست
اگر كه ماهي كوچك، دچارآبي درياي بيكران باشد.
- چه فكر
نازك غمناكي!
- و غم تبسم
پوشيده نگاه گياه است.
و غم اشاره محوي به رد وحدت اشياست
- خوشا به
حال گياهان كه عاشق نورند
و دست منبسط نور روي شانه آنهاست.
- نه، وصل
ممكن نيست،
هميشه فاصله اي هست.
اگر چه منحني آب بالش خوبي است
براي خواب دل آويز و ترد نيلوفر،
هميشه فاصله اي هست.
دچار بايد بود
و گرنه زمزمه ی حيات ميان دو حرف
حرام خواهد شد.
و عشق
سفر به روشني اهتزار خلوت اشياست.
و عشق
صداي فاصله هاست.
-صداي فاصله
هايي كه
غرق ابهامند.
هميشه عاشق تنهاست...
***سهراب
سپهری***
یادم میاد اوایل ازدواجم بود زیاد باکسی رفت وامد نداشتیم کلا" خانواده مارو تنها به امان خدا رها کرده بودند ماهم هنوز بلد نبودیم زیاد تفریح وبیرون بریم بیشتر تو خونه بودیم ولی احتیاج داشتیم بعضی اوقات یکی بیاد ومارو از خونه بیرون بکشد توی اون روزهای بی کسی تنها کس یک دوست خوب پسر دائی شوهرم بود که بهش دائی آقاحسین می گفتیم که سراغمان میامد او راننده یک وانت بود برای شرکتی کار می کرد وانت همیشه زیر پاش بودباینکه 6 سر عائله داشت وگرفتار ودستش تنگ بود می دانست که سرمان شلوغ است ووقت خرید نداریم برای ماهرچند وقت یکبار کلی میوه وسیب زمینی وپیاز می خرید جمعه ها مارا همراه خانواده به گردش سد کرج وپارک یا خانه خودش می برد همیشه دست ودلباز بود وماراشرمنده خودش می کردتا درتصادفی دائی آقاحسین با سه تا بچه گلش دوتاشون دانشجوی صنعت شریف وسومی هم منتظر کنکور بود تا وارد دانشگاه شود بدنبال ضربه مغزی درجا فوت کردند وخانم ماند وسرپرستی سه تا بچه قدونیم قد.............
همیشه دوست داشتم یک جوری محبتهای آقا حسین خدابیامرز راجبران کنم همیشه بهر مناسبتی می رفتم سراغشون وهمان کار خرید پدر را برای بچه هایش میکردم با دست پر مرغ وگوشت ومیوه پولی یواشکی به مادر می دادم اینجاست که معنی ازهر دستی بدهی ازدست دیگرخدا می دهد را حس کردم خلاصه خورد خورد هردفعه یک اسباب زندگی می خریدم به نیت جهاز اعظم می بردم تا جائیکه یادم است اشرف خانم می گفت ناهید توکه جهاز راتهیه کردی حالا شوهرش هم راپیدا کن تااینکه شوهرش راهم خدا رساند یک پسر خوب وخودساخته وامشب هم عروسی دختر دائی آقاحسین است خوشحالم خیلی هم خوشحالم اعظم باافتخار مثل هردختر دیگری سرفراز وارد زندگی جدیدش می شود وکمبودی ندارد جز جای خالی پدر ............................
آخر مگر می شود یکی همش بد بیاره یاد پارسال افتادم تصادف کردی ودستت شکست بعد ازاون هم حالت بد شد چند روز بیمارستان بستری شدی تا خوب شدی ولی روحت آزرده وخسته بود از درماندگی ساده ترین راه را انتخاب کردی می خواستی خودکشی کنی وقتی از بیمارانم واززندگی گفتم آنجا که بیمار سرطانی با وجود درد برای زندگی کنار خانواده بودن حسرت زندگی دارد چرا باید تو جوان برای یک مسئله عشقی کوچک فکر مردن کنی اصلا" فکر مادرت را کردی که براش دنیای آرزوهایش هستی از دل یک مادر برایت گفتم از اینکه زندگی قرار نیست همیشه خوشی ولبخند وناز ونوازش باشد از فراز ونشیب زندگی خودم برایت گفتم تا راضی شدی با زندگی اشتی کنی ولبخند بزنی چقدر خوشحال بودم یک جوان انهم خود ساخته ومرد مرد توانسته صبوری کند تا باز می بینم غصه داری از تصادف وپاهایت گفتی که اسیب دیده و درراه رفتن مشکل داری باز گفتی که زندگیم فلج شده وانگاری باز رفتی توی فاز افسردگی وبا دنیا قهر کردی وفکر می کنی هرچی سنگه مال پای لنگ توست دوستم چرا به این فکر نمی کنی ممکن بود بدنبال تصادف ضربه مغزی می شدی وچند ماه گوشه ICU بستری می شدی حالا اصلا" معلوم نبود دست وپایت تکان بخورد وشاید یک عمر باید روی ویلچر می ماندی ......
حالا یک مدت پاهات توی گچ است امید داری بعد از 1-2 ماهی باز روی پاهات راه میروی ............بیا وشکر کن زنده ای ومغزت سالم است تمام بدنت حرکت می کند همین امروز خواندم قانون جذب میگه فقط به چیزهایی که می خوای فکر کن نه به چیزهایی که نمی خوای!
یاد حرف مادرم افتادم می گفت همیشه هر چی می خواهی از خدا بخواه خدا بتومی دهد بنظرم خواستن توانستن است من این را با گوشت وپوستم توی این 50 سال زندگی حس کردم شایدم چون نیتم خیر بوده به هرچیزی که خواستم رسیدم هیچوقت ناامید نبودم حتی در سخت ترین مشکلات زندگیم به خدا توکل کردم اوهم هرچه که صلاح بوده بمن داده همیشه احساس رضایت و شاکر بودن را در زندگی دارم
پس دیگر نبینم زانوی غم بغل گرفتی وناراحتی می کنی .............
درست یکسال ازاین نوشته ام می گذرد نوشته ای که یک دنیا حرف دارد
دیشب در خواب نه چندان عمیق بودم آخر چند شبی بود که آسمان را ابرهای دلگیر پوشانده بود نشانه دلتنگی و بارش هر لحظه را می داد نمی دانم چرا اینقدر از دست مردمانش،از دست بی عدالتی، از دست آروزهایی که دارد ولی با واقعیت مطابقت پیدا نمی کردناراحت بود در نتیجه بغضی عجیب داشت منتظر فقط یک جرقه بود تا آسمان قلبش شکاف بردارد تا بگریدباری در نیمه شب در خواب بودم که قطره ای روی دستم حس کردم از جا برخاستم دیدم این ابر دلگیر زانو زده و هق هق بلند گریه می کند آری او بودبی امان ،دلتنگ با بغض می بارید و گرمی اشکهایش را در دستانم حس کردم یادم آمد من یک پرستارم یک مادرم من قسم خوردم از پیر وجوان، مرد وزن، کوچک وبزرگ را مثل مادری دلسوز برای هر دردمندی پرستار باشم او که خود ازاین مرزو بوم با یک فکر ومرام هست چرا تنها بذارمش او نیازمند ویاری مادری دردمند است سرش را روی پایم گذاشته دستی بر سرش کشیدم و دستش را به گرمی فشردم اکنون دیگر سحر شده بود دیگر از ابر دلتنگ خبری نبود جز آسمان آبی جز صلح ودوستی چیزی دیده نمی شد/*]]-->
/* /*]]>*/
امروز صبح زودتر از همیشه راهی بیمارستان شدم هوا هنوز تاریک بود واز بارون دیشب حسابی دلچسب وخنک واند دل من بود از خوشحالی هندز فری به گوشم نبود می خواستم با اهنگ دلم همسفر شوم اهنگی که امروز ورد زبونم بود این بود :
دوتا چشم سیاه داری................
دوتا موی رها داری ...............
چه ها داری چه ها داری ............
نمی دونم درست یا غلط ولی همینجور می خواندم تا سوار مترو شدم انگارسوار قطار زندگیم شدم برای لحظه ای غرق خاطرات خوش شدم حسابی گرم گرم وغرق لمس حس قشنگی به فاصله نفس شدم اصلا" متوجه اطرافم نبودم فقط برای لحظه ای هر ایستگاه از این خاطره به خاطره خوش دیگر پیاده می شدم از همیشه همیشه خوشحال تر بودم چون اولین روز پنجاه سالگیم را با خاطرات خوش شروع کردم برای حس قشنگم چقدر خدارا شکر کردم که با وجود کار سخت می توانم باز خوشحال وغرق خوشی باشم شاید بخاطر پاداش کار خیری که انجام می دهم خدا این دل عاشق وغرق خوشی را عطایم کرده نمی دانم چرا گوشه چشمانم خیس بود شاید زبانم الکن از تشکر بود که اشکم به کمکش امده بود ولی هر چه بود حس خوبی داشتم چقدر اهنگ دلم زیبا ودلچسب تر از احسان خواجه امیری بود راستی خوب است گاه گداری به اهنگ دل گوش بدهیم ............................
محمد پسر خوبم خوشحالم که با تن سالم عروسی برادرت رضا شرکت داشتی وخوشحال شدم ازدیدنت امروز همکاران همش حرف تورا می زدند از بابت شیرینی وتبریک ممنونم ...............
امروز بمناسبت تولد من وخانم شعبانی دیگر همکاران دربخش برای ما کیک خریدند وتولد گرفتند جای همه شما خالی هنوزم برایم جای سوال دارد راستی خوشحال باشم یا ناراحت بابت یک سال پیر ترشدنم حس عجیبی دارم .......................

